اين خنك باد سحر ...

آن سو تو و اين سو خيالت ....

سكوت لحظه هاي بيقراري ...

نجواي بي تابانه دل كه : كلامي ... كلامي ... كلامي ...

ديوان حافظ ...

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم ....

حالا دوباره سكوت ...

هميشه به خوش خبري اولين قاصد صبح ، ايمان داشته ام

آبي هاي كوچك من هنوز در خوابند

مانده تا آوازشان ، از دميدن آفتاب خبر دهد

آسمان، سقف بلند

نگاهم

آنجا غربت ندارد ...

دل ...

درد ...

اشك ...

ميان اين سه ، نمي دانم كدام يك از قوانين اين عالم حكم مي كند !

از من اگر بپرسند مي گويم :

دل ، ترك خورد و شكست

درد ، اشكي شد و بر ديده نشست ...

راستي چه خوب مي شد اگر ...

نمي دانم ....

نشسته ام پشت اين شيشه بي تماشاي تو ...

امان از ديوانگي هاي دل عاشق ...

حس دچاريست ....

و دچار يعني ....

صداي تاپ تاب ... صداي .... نه ... ! بگذار بهتر گوش كنم .... درست است ...

همان نجواي هميشگي دل ...

دير زمانيست كه اول اسم كسي ، ورد زبانش شده است ...

و تا خدا باقيست ، در دلم چنين عشقي زنده باد كه دل زنده به عشق است ..

مي داني !

سردترين سوزسرما هم كه بيايد ، گرماي مهر تو، آتش هميشه گرم و سوزان لحظه هاي من است ...

كسي چه مي داند حال اين آتش به جان را ...

شايد روزي روزگاري ، وقتي كه آدميزاد توانست لهجه ماه را كشف كند ، آن وقت ، يكي بود

يكي نبود قصه هاي مادربزرگ ها شوم ...

كسي چه مي داند ...

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
nasser

کاش ميشد يکی بود و يکی نبود قصه مادر بزرگها شد. سحر جان دلتنگی هم حدی دارد. دل تنگت را.....ميدانی هميشه از اين حالات در اين سخت بودنشان لذت برده ام.عجب لذتی دارد اين لحظه های يکی شدن....../////بيائيد... آبي را، آبي تر... سبز را، سبز تر... دريا را، دريا تر... جنگل را، جنگل تر... نقاشي كنيم... بيائيد با احساس يك برگ سبز ... هم سرايي كنيم.... بگذاريد تنها با يك برگ سبز .... دنيا را، جنگل كنيم... با يك گل سرخ شمعداني... بهار را، دوباره احيا كنيم.... بگذاريد با يك قطره آب.... جهان را، دريا كنيم.... بگذاريد تنها به يك آرزوي محال... عاشقان را، عاشق تر كنيم..../// دلم آفتاب مي خواهد.... دلم ابر و باد و باران مي خواهد....

Ali

...

سمانه

کاش يکی بود يکی نبود اول قصه‌ها نبود...