و من
هر شب
به بالشم
كه از جنس خيال نرم آغوش توست ، مي سپارم
كه مرا
درست در ساعت ماه ومهتاب
بيدار كند ...
مبادا كه شبي ، تماشاي آسماني نگاهت را
زير باران نوازش و بوسه
خواب بمانم .......




/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيماي دورازديار

سلام مهربون/ خيلی خوبه هميشه يکی رو داشته باشی که هر چی دلت خواست ازش بخواهی.......شاد باشی

محمد اميرخانی

سلام دوست عزيز / قبلا هم آمده ام اينجا ديگه لازم نيست بگم که کلبه ی گرمت . تصاويرت . و نوشته های صميميت ... همه و همه زيبان . لذت بردم . چون من هم دلم نمی آد خواب بمونم ... پاينده باشی.

علی

امروز يه چيز باحال شنيدم...می خوام هميشه يادم بمونه ...سر خمر می سلامت شکند اگر سبويی...

سمانه

من هيچي يادم نرفته سحر جان... همه حرفايي كه گفتم و همه حرفايي كه شنيدم... همه رو خوب يادمه ... براي همين هم هست كه نمي تونم ديگه ساكت باشم و ساكت بگذرم... بزار بقيه اش رو بعدا برات مي گم... يه روزي، يه جايي، اگه همون خدا ساكته خواست حتما برات مي گم ... حتما برات يه روز درد دلم رو باز مي كنم تا بدوني... تا بدوني سمانه اي كه مي خواست پرواز كنه حالا چه جوري اسير شده... تا بدوني اسيره خاك شدن يعني چي... شاد باشي

نيماي دورازديار

بازم سلام سحر مهربون/ ممنونم بخاطر مهربونيات........ راستی نمیخوای آپ کنی؟ منتظرم ...

سمانه

من خيلی وقتا که ديگه هر شب خواب می‌مونم... شايدم درست وقتيه که من نبايد بيدار باشم... شاد باشی