در تو خلاصه مي شوم ...

با تو زلال مي شوم ....

 از پر پيراهن تو،  پر پرو بال مي شوم ....

در قفس ابري شب ، ماه اسير بوده ام ... با تو رها ترازهمه ، ماه هلال مي شوم ...

سحرها ، من و بيداري و ماه ، نياز و سجاده و خدا ....  به نجوامي نشينم تمام سكوت سحرگاهان را با معبود ....  از مهرباني ، خواهم گفت با او .... از دلي كه زلال است و پاك .... از تمام آنكه،  من او را ،عشق ، مي خوانم و عشق را ،  او .... 

 آري ... با يگانه بي همتا ، از بي همتا ترين يگانه ام خواهم گفت ....  با او،  از تو خواهم گفت  و سرشاريت را از او خواهم خواست ..... 

و او،  مرا مي شنود ...

 و او، لحظه خيس دعا را ، سر شار مي كند از اجابت باران ...

 

 

********

امروز ، 29 خرداده .... روزي كه ....اما نه .... امروز خيلي بيشتر از يه روزه .... غم رفتن كسي روي شونه هاي دل سنگيني مي كنه كه تا وقتي بود كسي قدر ندونست ... يعني اونقدر بزرگ بود كه بزرگي بودنش ، در هيچ خاطري متصور نبود ....  كسي كه زيستنش ، علي وار و رفتنش ، علي گونه بود . كسي كه با رفتنش ، كسي نموند تا بر نهالك بي برگ ما ، سرود عشق و آزادي بخونه....

 

او خلق را مراد و علي را مريد بود                 وا حسرتا مراد و دريغا مريد رفت

 

 

 

مي خواستم يكي از حرفهاي استاد زنده وهميشه جاويد و بنويسم تا يادي كرده باشم ازشون ، اما ديدم نوشتن يكي و نگفتن از بقيه دلگفته هاي استاد ، محاله ...  حتما حرفهاي استاد و با خودتون زمزمه مي كنين . پس من سكوت مي كنم ... فقط يه چيز ...  كتاب بازگشت به خويشتن استاد و مي خوندم امروز ،  کاش بفهمم و بشناسم اون خويشتنی و که استاد برگشت بهش وآرمان می دونه ...  هنوز اين سئوال توی ذهنم تکرار می شه که : 

 

به راستی ، کدام خويشتن ؟؟؟!!!!! 

 

 

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

سلام..می دونی حرف واسه گفتن زياده ..نه شايد دلتنگی واسه گريه کردن..الان فقط مي خواهم دعا کنم: خدايا به من توفيق تلاش در شکست...صبر در نا اميدی...رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح...کار بی پاداش...فداکاری در سکوت...دين بی دنيا...مذهب بی عوام...ايمان بی ريا...گستاخی بی خامی...مناعت بی غرور...عشق بی هوس..تنهايی در انبوه جمعيت...دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند روزی کن.//.از هر لفظ استاد مريدی ديگر و از هر اشکش مرادی ديگر به دنيا خوهد آمد...//..وخدا ..تنها اوست که می ماند..تنها اوست که عشق را عیار می دهد...و تنها اوست که عيار عشق را می داند...تا می توانی از او با او بگو...تا می توانی لحظه هايت را در آغوش او مرطوب کن....

mkh

زيبا و دلنشين و بی ريا بود / در ضمن اگه حال خوندن داستان داری سر بزن/ موفق باشی

ايليا

سلام بخاطر دکتر متاسفم بعدشم حال طوطی جون خوبه تا حالا کلی بستنی و بلال نوش جان کرده ديشبم تا صبح نخوابيده و برامون خونده راستی می گم يه صندلی من ميارم يکيم شما اينجوری بهتره!!

ايليا

راستی حال مادرت چطوره بهتر شده؟

...

هنوز مردمان بر اين سوال عاجزانه مانده اند؛که عشق يا دوست داشتن؟!!!واقعاْ به کدام می توان رسيد؟؟؟

امید

سلام سحر جان مثل هميشه زيبا،عميق و تاثير گزار همراه با اين آهنگ دلنشين، ديگه چی ميشه تو آسمونها می ره آدم،موفق و پيروز باشی

vajiheh

نمی دانم هيچ قبر او را ديده ای يا نه... در گوشه قبرستانی در سوريه ..در يک اتاق در بسته... قابل توصيف نيست...شرم آور است و چه غريبانه مدفون شده است آنجا...چه غريبانه...

رضا

از پر پيراهن تو، پر پرو بال مي شوم...// از نور روشن تو... غرق خيال می شوم... ببين که چگونه... هر صبح... اسير سحر... کلام می شوم.../// خوبه که به فکر استاد بودی... من يادم رفته بود...

رضا

... و ممنون... به خاطر مهربانی پيوسته ات... هر موقع که يکی به کامنت های تک تک نوشته هام اضافه ميشه... می فهمم که اومدی... و چه با اشتياق منتظرم که صفحه کامنت ها باز بشه... ببينم چی نوشتی...

نازنین

سلام سحر خانم ...تغيرات دادی !!!!!!!!!! اول که اومد فکر کردم اشتباه اومدم ....شريعتی قلب زمانه بود و هست .... تا بعد يا علی