ماه ....

كودك شده ام ....

دلم ، آب نبات چوبي مي خواهد و بستني قيفي ....

دو تا بادكنك ... يكي آبي ... يكي زرد ...

توپ بازي .... گرگم به هوا .... دختري اينجا ، تنها نشسته ....

از همان بچگي ها ، بهانه گير بودم

و صد البته شيطان

و حرف هايي مي زدم كه به عقل جن هم نمي آمده

مثلا يكبار گفته بودم:

" مامان ، من و از كجا آوردي ؟!"

" تو رو خدا به ما داد !!! "

" چطوري ؟ "

" اممم ، خوب عزيزم ، تو رو از آسمون فرستاد واسه ما "

" از آسمون ؟ "

" آره "

از همان بچگي ، آسمان برايم بزرگ بود !

" آخه آسمون كه خيلي بزرگه ! من ماله كجاي آسمونم ؟ "

هنوزهم وقتي اينطور سئوال مي كنم ، مامان چپ چپ نگاهم مي كند .

" تو ؟ .... خب تو ..... "

عادت به پرسيدن سئوالهايي كه جوابشان را مي دانم هم ، يكي از همان هاييست كه از بچگي اينطور بوده ام !!!

" مامان ، نكنه يادت رفته من از كجام ؟ "

" آره عزيزم ، آره يادم نيست ..... "

هيچ وقت هيچ چيز يادم نمي رود . از بچگي اين طوري بوده ام !!!

" مامان ، بيا اينجا . من نشونت مي دم . بيا ببين ...."

از همان بچگي هم ، همه چيز را با نگشت نشان مي دادم . با انگشت اشاره . مامان مي گفت كاره بديه ! من اما مي گفتم اخر هر چيزي يك سمتي دارد كه بايد به انگشت اشاره نشانش داد و گرنه انگشت اشاره ، دلش مي گيرد ... بعد دستم را دراز مي كردم طرفش و با خنده مي گفتم : "ببييييييننننننننن ، اين را مي گويم !!!"

" بيبيننننننن مامان ! من از اينجا اومدم . يادت اومد ؟!"

از همان بچگي ها وقتي مي خواستم دستم به چيزي برسد ، روي نوك پنجه پا بلند مي شدم ، خودم را مي كشيدم ، دستم را تا مي شد دراز مي كردم . قدم كه نمي رسيد مامان مي گفت :" قدت بلند مي شه ، دستت مي رسه بهش ..." قدم اما هنوز هم كه هنوز است كوتاه است ...

" ببين مامان ، نوك انگشتم بهش مي رسه "

" آره عزيزم ، يادم اومد !"

" مامان حالا كه من از اونجا اومدم ، يعني من ماله اونجام ؟ "

" آره ديگه ، هر كي از هر جا بياد ، ماله همون جاس !"

" مامان ، من چرا اومدم اينجا ؟ چرا نموندم همون جا ؟ "

حالا هر وقت از مامان مي پرسم سري تكان مي دهد ، مي گويد:" دوباره خل شدي ؟!"

بچه كه بودم اما مي گفت : " خب تو اومدي اينجا كه دختر من باشي ، كه من بزرگت كنم ، برات قصه بخونم ، موهات و شونه كنم ، با هات بازي كنم .... "

" مامان ؟ "

" بله ؟"

" پس من يه روز بزرگ مي شم ؟"

" آره دخترم . بزرگ مي شي . خانوم مي شي . عروس مي شي . ناز مي شي ...... "

هنوز مامان برايم ذوق مي كند ...

" مامان همه وقتي بزرگ مي شن ، بزرگ مي شن ، خانم مي شن ، عروس مي شن ؟ مثه يه دسته گل مي شن ؟"

"آره ، بزرگ مي شن ، خانم مي شن ، عروس مي شن ، مثه يه دسته گل مي شن "

" مامان ؟"

"جون مامان ؟"

" هيچي ..... "

" بگو عزيزم "

" مامان ، عشق چيه ؟ "

از بچگي كسي از حرفايم سر در نمي آورد ....

مامان كلافه بود از دستم

" مامان ؟"

" بله دخترم ؟"

" وقتي بزرگ بشم ، مي تونم برگردم اونجا ؟"

"اونجا ؟ "

" آره ديگه . اونجا كه ازش اومدم "

" آها ... آره عزيزم . مي توني . چرا نتوني !!!! "

از همون بچگي وقتي مي خواستم فكر كنم دستم و مي ذاشتم زير چونم ، ابروي طرف راستم و مي دادم بالا ، بعد سرم و تكون مي دادم و ساكت مي شدم .... هنوزم وقتي به اينجا مي رسه سئوالهام ، مامان كلي خوشحال مي شه . يه دست مي كشه روي سرم و مي خنده و مي ره ...

...

من هنوز هم بچه هستم ... كودك هستم ...

هنوز سئوال هاي بي سر و ته مي پرسم ...

هنوز آسمان برايم بزرگ است ...

و هنوز روي نوك پنجه پا مي ايستم و با نوك انگشت ، به آنجا اشاره مي كنم ....

هنوز قدم نمي رسد ... هنوز قدم كوتاه است ....

هنوز ...

هنوز ...

هنوز ...

هنوز كسي از حرفهايم سر در نمي آورد . فقط مي گويند : تو ديگر بچه نيستي ، بزرگ شده اي !

هنوز جوابشان مرا قانع نمي كند

هنوزهم هر وقت مي خواهم بروم آنجا ، همان جا كه خدا مرا از آنجا براي مامان و بابا فرستاد ، بچه مي شوم .... كوچك مي شوم ....

مي روم نگاهش مي كنم ...

دستي برايش تكان مي دهم ...

آب نبات تعارفش مي كنم ...

هيچ وقت فراموشش نكرده ام ... حتي مي دانم از كدام آب نبات بيشتر خوشش مي آيد . وقتي مي خواهم خودم را برايش لوس كنم از همان ها برايش مي برم .

او هم مي خندد ، مرا به اسم كوچكم ، سحر ، صدا مي كند و مي گويد :

"هنوز مثل هر شب كودكي هايت ، سر به هوايي !"

و باز، مي خندد ....

و باز صدايم مي كند : " كوچولوي عاشق سر به هوا ..... عاشق کوچولوی سر به هوا ...."

از همان بچگي ، ماه ، اينطوري صدايم مي كرد ....

نكند تقصير ماه است كه من .....

ماه ، هميشه ماه است .....

از بچگي همين طور بوده ....

هنوز هم

....

 

 

 

/ 9 نظر / 2 بازدید
سمانه

اینا که همش خوبه... این که تو فقط بزرگ شدی نه آدم بزرگ...

mosafere paeez

زيباترين نوشته ای بود که بعد از مدتها خوندم موفق باشی يا حق

***

می نويسم می نويسم از تو٬ تا تن کاغذ من جا دارد.........

nasser

سلام سحر نازنين. اينجا برای من همچنان يکی از زيباترين جاهای دنياست. ميدانی که ميتوانم ترا حدس بزنم. ميدانی که ميتوان ترا ميان اين حرفها يافت. چقدر از اينکه اينجا هستم گرم می شوم و يخای آب؟..../// روزي كه بيايي.... آسمان آبي تر از اينها خواهد بود... شبها پر ستاره تر از شبهاي كوير... و ماه ديگر تنها ماه نخواهد بود... و روشنيش را از تو وام خواهد گرفت./ آمدنت چون صبحي... با شبنمي به شيريني عسل... گلهايش همه لاله هاي سرخ و شمعداني هاي آتشين... پروانه هايش .... همه سوخته از آتش آن گونه هاي شرمگين....

roozbeh

سلام ماه مهربون به نظر من وقتی از مامان می پرسیدی من از کجا اومدم باید بهت جواب میداد تو از آسمون اومدی اسمونی پر ستاره که یکیش تو هستی ...فکر کنم دیگه حالا معنای عشق رو می دونی آخه تو خیلی عاشقی ... من می دونم! ...

رضا

راستش من يادم نمي آد در رابطه با خودم پرسيده باشم... ولي فكر كنم هر بار در رابطه با خواهر و برادرهام كه يكي يكي ظاهر مي شدند مي پرسيدم... فقط يه پاسخ مي شنيدم و آن اين كه از تايد در اومده اند :)) تا اينكه يه روز به مامانم گفتم... آخه تو چرا اينقده تايد مصرف مي كني؟ ؛)

سرگشته

شبی ازشبها توبه من گفتی شب باش ........من که ........

roozbeh

مهربان باشيم با هم، فرصت بسيار نيست. زندگاني گاه غير از آخرين ديدار نيست. سلام سحر

رضا

اووه پس كي مي خواي بزرگ بشي بيايي آپ ديت كني :)