نا مهربانی را هم از تو ، دوست ، خواهم داشت .......

 

 *********

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تكه تكه هاي نامه هاي اين چند روزه را ، كنار هم مي گذارم ....

صد بار نوشتم ، اما ....

به ميزان تمام بي تفاوتي ها ، دل را ، عاشقی کردم .

مردد، بين بودن و رفتن ...

شناور، بين دل خود و دستهاي .......

امروز ، تمام احساسم را به خاطر نبودنت ، بغض كردم . امروز ، هم براي خودم و هم براي غربت دلم ، عاشقانه گريستم . امروز ، نگاهت را ميان دستانم پنهان كردم تا شايد فقط لحظه اي آرام بگيرم .....

نمي دانم ....

باور كن كه ناب ترين قافيه ها را در غزل دلت ، جا گذاشته ام .

من ، آنچه را كه روحم ،  خالصانه مي طلبيد را ، مدتها بيان كردم .

بگذار از بغض هايم بگويم .... از تمام ضربان هاي سرد و گرم و نا ملايم ....

من ، در اين روزها ، حتي نفس كشيدن را هم ، بهانه قرارداده ام تا تو را بيشتر در هواي خويش تازه كنم ...

تو دلتنگي ....

من اما، تو را تا عرش نيازمندم ....

دلتنگي تو ، مي دانم كه به خاطر من نيست ، اما هر چه هست و براي هر كه هست ، دوست داشتنيست ...

من نمي هراسم ....

مي تواني به هر كسي كه رسيدي و يا هر نقطه كوري كه نگاهت را ابري كرد ، دوست داشتن مرا افشا كني و بر اين استوار باشي كه من خواهان توام و تو ، مثل هميشه ، آزاد آزاد آزاد ....

امروز ، دستهايت را مهربانانه ، مي فشارم تا بداني كه حتي گريزت ، خواستني است .

من ، عشق خود را بر تو، كتمان نمي كنم ...

چراغ اعتماد در تو خاموش است ..... شايد به خاطر تمام سادگي رفتارم باشد ....

براي به يقين رسيدن حرفهايم ، هر چه تو بگويي مي كنم تا باور كني ذره اي از صداقتم را ...

حتي ، اگر به من بگويي ، براي خوشبختي تو ، كم هستم و يا براي بودنم ، غمگيني ، اين تلخي را ، شيرين ، به جان مي خرم و آنگونه زيست مي كنم كه بودنم، بار گراني نباشد روي شانه هاي دلت .... گرچه ،  تو خود مي داني ، چه بسيار، اين گفته دشوار است ، اما .....

تو ، مرا حاشا كن .... من ، بي پروا و تا فراز مرز خواستن ها ، تو را دنبال مي كنم.

تو ، مرا زير گامهايت ، از ياد بير و من در نهايت عشق ،  بر قدمهايت بوسه مي زنم ....

من ، تو را در ظلمت شب ، از خدا ، التماس كردم و تو نمي داني چه حال غريبيست در سكوت مطلق، نام تو را گريه كردن .....

بغض هايم را اينك ،  مي بلعم تا مبادا خمي بر چهره مهربانت ، اضافه كند.

دلم برايت ، تنگ شده ....

بگذار بگويم دوستت دارم ....

بگذار ، دست هاي سردم را بر گرماي قلبت ، به رخ كشانم ....

بگذار ، اشك هاي گاه و بي گاه را ، از چهره تنهاييت ، پاك كنم .....

 

يك بار براي هميشه ، به چشم هايم ، لبخند ماندن ، بزن .....

 

لحظه اي ، قلب ويرانه مرا ، پذيرا باش ......

 به خدا ، نفس هايم ، مثل بغض هايم ، توان جاري شدن ، ندارند ...

نمي دانم ..... شايد ، براي عظمت روحت ، بيگانه باشم ....

اي كاش ، در كنار خود بودن را ، از من دريغ نمي كردي ...

اما نه ......

تو ، پرواز كن .......

 

بغض ، تمام حس گفتن  را به يكباره ، از من قرض گرفته تا بي محابا ، روان شود ....

 و من ، به ناچار ....

تو، ماندگاري ....

مدت هاست ، منتظرت بوده ام و دوريت را آتش گرفته ام .......

 

مرا ، براي تمام حرفهايم ببخش .....

بدان كه :

 من ، بسيااااااااااررررررر،  براي دلت ، دعا مي كنم ....

 

و تو ، بسيااااااااااااااااارررررررررررر ،  مرا ، ببخش .... و بر سادگي ام ..... و ....

و اگر، خراشي بر قلب مهربانت ، وارد كردم .....

نمي دانم ......

فقط ، مرا ببخش .........

 

 

 

 

 

 

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
vajiheh

اميدوارم سادگی/ پاکی/ و صداقتت در عشق اجر گذارده شود توسط همان کسی که برايش نامه نوشتی و صدها بار پاره کردی... اميدوارم آدمه ارزش عشق واقعی را بدانند

واثق

سلام. دوست عزيز. خيلی خيلی زيبا نوشتی بسيار لذت بردم. هميشه شاد و پيروز باشی.

نگار

سلام - وقتی آدم نگفته ها رو ميگه چقدر خالی ميشه - الان حست زلال زلال زلال شده - ميدونم چه حالی داری - من هم برای تو و مهربانيت و دلت و صداقتت دعا ميکنم بسيااااااااااااااااااااااااااااااار .:-*

مجتبی

وقتي گفتني ها را همه مي گويي و راست٫ من سکوت مي کنم. من بدونِ استثناء هر روز به اينجا سر ميزنم. واقعا گاهی اوقات لذت ميبرم.

نازنین

سحر راستش اولی که اومدم تو وبلاگت ..می خواستم ازت گلايه کنم ..اما حرفات به قدری حالمو عوض کرد که همه جی يادم رفت ....شايد بتونم به جرات بگم می يام تو وبلاگت احساس عاشقی می کنم ...

نازنین

ممنونم عزيزم که اومدی پيشم ...کاش همه بدای عالم مثل تو بودن گلم ...تا بعد

عرشیا جون

وای خدا جون چه وبلاگ نازی چه اهنگی اخه اینجا کسی نیست به من بگه این شب متعلق به کی هست اره میدونم اسمش میگن سحر هست اما من نمیخوام تا سحر صبر کنم اخه شاید سحر از کنار پنجره اتاقم عبور کنه و من تو خواب باشم و نتونم انو ببینم اما نه من به بالشم میگم که صبح وقتی تو امدی منو بیدار کنه تا سناره های اسمون رو که برات چیدم روی پیرهنت بزارم اره پس میخوابم به امید دیدن سحر سحری که با همه سحرهای عالم فرق داره

رضا

مدتهاست منتظرت بوده ام و دوريت را آتش گرفته ام....::... و چقدر سخت می شود وقتی برای آخرين کلام... آخرين پيام... دنبال عبارت می گردی... و غمی که در رقص واژه ها گم می شود... اما هست... هست... ::... چی بگم سحر... اميدوارم اينطوری نشه و اين فقط تکه ای ادبيات باشه... اميدوارم اين فقط حاصل يک لحظه ابری باشه...

roozbeh

سلام سحر خانوم...خوبید ...ببخشید اینقدر دیر به دیر میام ... این متنتونو به خاطر تمام زیبایی هایش سه بار خوندم... و می دانم بار ها و بار های دیگر می خوونم ... در نوشته های شما آنقدر احساس وجود داره که انگار یکی داره با آدم حرف میزنه ... همیشه از نوشته های عاشقانه بدم مییومده اما نمی دونم چرا این اینقدر به دلم نشست ...و وجودمو سرشار از حس دوست داشتن کرد و گلومو پر از بغض و چشمامو پر از اشک ...همیشه از خدا به خاطر این همه احساسی که بهتون داده شکر گزار باشید...باز هم بابت تمام این زیبایی ها از شما سپاسگزارم ...و منتظر نوشته های بعدی شما هستیم ....همیشه پاینده باشید و سبز صاحب کلبه ی عاشقان...