شبهاي كودكي ، هميشه پر بود از قصه  .... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قصه ماه پيشوني ، قصه دختر شاه پريون  ، قصه مرد فقير و عشقش به شاهزاده خانم ...

قصه پهلوون و ديو هفت سر ..... قصه دزد و تشت طلا .... قصه نون كلوچه توتو خانم و...

تموم شبهاي كودكي ، پر بود از شوق رسيدن به لحظه  يكي بود ، يكي نبود ....

رسيدن به لحظه اي كه آدم خوبه قصه ، آدم بده رو شكست مي داد و صداي خنده همه جا رو پر مي كرد ...

تو، توي دنياي كودكي هات ، مي شدي همون كسي كه مي يومد و يكه و تنها ، مردم واز دست اون پادشاه ظالمه ،  نجات مي داد ..

 قصه ها ، هميشه قشنگ شروع مي شدن .... هميشه ، خوبي ها و عشق و محبت بود كه پيروز مي شد .... هميشه ....

آخر قصه ها رو يادت هست ؟؟!!!!

من ، هر شب با يه بغض بزرگ مي خوابيدم !!!

آخه ، هميشه بعد اون همه قشنگي ها كه من و پر مي كرد از شادي وشور، يه دفعه فصه گو ، با يه خنده ، مي گفت : بالا رفتيم ماست بود ، پايين اومديم ، دوغ بود ، قصه ما ، دروغ بود ........

و من  بي اينكه بفهمم چرا دروغ بود ، با همون بغض ، خوابم مي برد .......

.....

حالا ، با اينكه خيلي وقته از اون شب ها مي گذره و من ديگه توي هيچ شبي ، هيچ يكي بود ، يكي نبودي و نشنيدم ، اما هنوزم شب هاي من ،  پره بغضه .... هنوزم از خودم مي پرسم : چي مي شد اگه ،  يكي بود ، يكي نبودها ، دروغ نبود ؟؟؟؟!!!!!!!

من ،  هنوزم منتظره شنيدن اون قصه اي هستم كه اول و آخرش ، راست راست باشه ....

كسي ، قصه بلده ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
سمانه

كاش يكي بود يكي نبود، اول قصه ها نبود... تنها قصه اي كه حقيقت داره همون قصه اي هست كه خوده ما داريم مي نويسيمش ... آخر اين قصه حتي اگه كلاغه هم به خونه اش نرسه، اگه پايين قصه هم دوغ باشه ولي خوده قصه دروغ نيست... شاد باشي