یه روزی یه جایی نوشته بود که :

      

              

  

      واقعا ديگه خسته شدم از اين همه دورويی از اين همه دروغ آخه چرا؟؟وقتی به راحتی ميتونيم با راستی با يک رنگی زندگی رو رنگ بديم دروغ چرا؟؟دلم خيلی پره از همه اون آدمهايی که تو زندگيم اومدن و خيلی زود رفتن...از همه اون آدمهايی که احساسم رو به چشمانم نخوندن و رفتن...ديگه خسته شدم...دوست دارم دور بشم از تمام آدمها از تمام بدی ها از تمام ديوار هايی که دورمون کشيدن...اينجا جای من نيست...کاش می شد يه سياره کوچيک داشتم که توش دوتا آتشفشان بود يکيشون خواب بود و اون يکی بعضی موقع ها دود می داد...کاش می شد يه گل سرخ تو سيارم داشتم...اگه خار هم داشت اشکالی نداره...اونوقت هرگز دلم برای زمين تنگ نميشد!!!برای اين آدمها...آهای شما ها بياين سهم من از زمين مال شما...آهای تويی که جاتو تنگ کردم خوشحال باش که زياد نمی مونم...تويی که ميگی دوستم داری بعد از اينکه رفتم می تونی تو بغل يکی ديگه از بی معرفتی من بگی و اونم سرشو تکون بده و بگه: عجب آدمهای سنگ دلی پيدا ميشه!!!!می تونی همو نجا بهش  قول بدی که حتا اگر بره دروازه قلبم را بروی کسی باز نخواهی کرد...می تونی همون حرفهايی رو که به من گفتی هزار بار ديگه به هزار نفر ديگه بگی..ديگه برام مهم نيست...خيلی وقته به تنهايی عادت کردم...هرگز دوستی نداشتم که .....

     

                         

          

همین طوری الکی گفتم یه چیزی گفته باشم

              

      

  

 

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
موعود

با سلام خدمت شما عزیز وبلاگ موعود با مطلب (نگاهي به ابعاد و علل گرايش به فرقه هاي انحرافي)و (بازی رایانه‌ای، ابزار قدرت نرم برای صهیو نسیتها) به روز شد منتظر حضور سبز شما هستيم.