چو شب گيرم خيالت را در آغوش

سحر از بسترم ، بوی گل آيد ....

 

 

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
ماريا

سلام خوبيد دوست عزيز . خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم . موفق باشی

ناصر

گنه چشمون چرا دل مبتلا بی....

رضا

آنطوری نوشته ميشه... ولی اينطوری خونده ميشه: چو شب گيرم خيالت را در آغوش سحر، از بسترم بوی گل آيد حالا فهمیدی این باباطاهره چقدر ناجنس بوده

بعضي مي گويند عشق يک سيل است که تو را در خود غرق ميکند بعضي مي گويند تيغي ست که روحت را در خونريزي رها مي کند و مي رود بعضي مي گويند يک گرسنگي ست يک نياز دردآور بي انتها !! من مي گويم عشق يک گل است و قلب تو کشتزار آن آن دل در هراس خشکيدن است که هرگز ياد نمي گيرد به رقص آرد آن گل سرخ را آن رويا که در هراس پاره شدن با کابوس است براي آن دلي که هرگز خود را نمي سپارد است براي آن دلي که هرگز دل به دريا نمي زند که بخشش را نمي تواند و آن روح در هراس مرگ است که هرگز ياد نمي گيرد زندگي کند. وقتي شب چه تنهاست و جاده چه دراز و تو فکر مي کني عشق فقط براي خوش شانس هاست ، براي قوها به خاطر آر ،در زمستان زير انبوه برف هاي تلخ تخمي نهفته که در بهار با مهر خورشيد ، خواهد شد يک گل سرخ

من آنم که شايد به جرم بی گناهی از من دلخوری ؟