امروز هم آمدم .....

مثل هرهفته كه مي آمدم ....

امروز هم دلتنگت بودم .....

 مثل هميشه كه دلتنگت هستم .....

امروز هم برايت شمع آوردم ....

مثل هميشه كه برايم نور بودي ...

 

پدربزرگ ....

پدربزرگ ....

پدر بزرگ.....

دلم برايت تنگ شده .....

براي تمام خوبي هايت كه هر چه بيشتراز دوريت مي گذرد، بيشتر برايم معني پيدا مي كنند ....

قدرت را ندانستم ..... قدرت را ندانستم .....

و اين خاصيت آدميزاد است ...

 

تمام هفته را به انتظار ديدنت بودم ... امروز اما راه آمدنم بسته بود .... امروزي كه دلتنگ بودم و لبريز گفتن ...

نمي داني چه بغض سنگيني راه نفسم را گرفته ....

پدربزرگ ، نگاهم كن .... لبخند بزن ... دست هايم را در دست بگير و .... 

پدر بزرگ، حرفي بزن ... مدت هاست نگفته ام .... مدت هاست نشنيده ام ....

دلم مي خواهد گريه كنم و تو با همان نگاه مهربان نگاهم كني ...  پدر بزرگ ... دلم گرفته ....

 

گاهي ياد غربتت مي افتم ، ياد تنهايي هايت ..... ياد تمام روزهايي كه به شب رساندي و چشم انتظارت به راه آمدن كسي سفيد شد .... از صبح تا شب ، دلتنگي و غمت را با  دل زمزمه مي كردي  .... لبخندت ، عجيب غربتي داشت ... 

گاهي صداي زمزمه هاي آن روزهايت در گوشم مي پيچد و دلم مي لرزد .... كه تنهايي ات عجيب بزرگ بود ...

پدر بزرگ ...

من چه بخوانم؟! من چگونه بخوانم؟! .... كه درونم تنهاست ....  كه درونم تنهاست .... كه درونم تنهاست ....

 

مي شود گريه كنم ؟ تو نميگويي نه ... خودم بغضت را ديده ام و اشك هايت را كه الهيييييييييييييي مي مردم و نمي ديدم ....

مي شود گريه كنم ....

پدر بزرگ ....

 

امروز هم آمدم .....

مثل هرهفته كه مي آمدم ....

امروز هم دلتنگت بودم .....

 مثل هميشه كه دلتنگت هستم .....

امروز هم برايت شمع آوردم ....

مثل هميشه كه برايم نور بودي ...

 

         

      

      

       

 

احساس مي كنم كه غريبم ميانتان...

بيگانه با نگاه شما ، با زبانتان ....

 

بال مرا به سنگ شكستند و خواستند

عادت كنم به كوچكي آسمانتان ...

 

قنديل هاي يخ ، دلتان را گرفته است ...

ديريست رخنه كرده زمستان به جانتان ....

 

اينجا چقدر چلچله در برف مرده است

در شهر بي سخاوت بي آب و دانه تان ...

 

    

      

      

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
...

دی پير ميفروش که ذکرش به خير باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد سحر نازنين پدر بزرگ دوس داره مثل اون وقتايی که بود و نشونت می داد که چقد دوست داره ، هنوزم بفهمی که خیلی دوست داره و این فقط یه معنی داره اونم این که تو وظیفت خیلی سنگینه اگه موقعی که زنده بود نشونش ندادی چقد دوسش داری الان جبران کن ، کارایی رو بکن که دوس داشت سحر در بزرگ دوس داره خوشبختیتو ببینه ..... سحر فقط اینطوری خوشحالش می کنی مطمین باش الان رفتن کنارش به اندازه ی اون روزا خوشحالش نمی کنه الان فقط خوشی و خوشبختی تو می تونه توی بهشت یکی از چیزایی باشه که خیلی شادش میکنه سحر زندگی کن و با زندگیت در بزرگو خوشحال کن.......... .......... ...... .... .. .

...

زیبا بود مثل همیشه... شاد باشی و در پناه حق

ناصر

احساس مي كنم كه غريبم ميانتان... بيگانه با نگاه شما ، با زبانتان ....

رضا

پدربزرگ آمد به من گفت بهت بگم: آخه گلم... نازم... خوشگل بابا... تو که می دونی من حالم خوبه... تو که می دونی من طاقت گریه ات را ندارم... پس دیگه اینطوری نبینمت ها... داری کم کم یه کاری می کنی خودم هم باورم بشه که دیگه واقعا از پیشتان رفتم؟... یعنی رفتم؟... مهلومه که نه... ما همیشه اطراف شماییم... همیشه مواظبتان هستیم... با شادی هاتون شاد می شویم... با خوبی هاتون مغرور می شویم و با دلتنگی هایتون دلتنگ می شویم... فکر کردی آن یه تیکه سنگ مرمر گذاشتید آنجا دیگه همه چی تمام شد؟ نه... خیلی چیزها اینجا هست که نمیشه گفت... پس نگران بابایی نباش... می خوام هرروز شادتر از دیروز ببینمت و هرروز پرتلاش تر و موفق تر از دیروزت باشی و می خوام ببینم که دخترم هرروز دلی را شاد می کنه... چون هربار که یه کدوم از شما کار خوبی می کنه... انگار که نسیمی بهاری به صورت ما می وزه... انگار که سرتاسر افتخار و غرور و سربلندی سروپای ما را فرا می گیره پدربزرگ که دوستت داره به یاد من باش... اما این چطور یاد کردنیه که غمگینت می کنه؟ پس